هاشم معروف الحسني ( مترجم : محمد مقدس )

400

سيرة الأئمة الاثني عشر ( ع ) ( زندگانى دوازده امام ع ) ( فارسي )

بالاخره معلول شد و بيمارى از پايش در آورد و خانواده‌اش از معالجه و شفاى او قطع اميد كردند . عثمان به عيادتش شتافت و به سرزنش او پرداخت و گفت : سخنان بسيارى از تو به گوشم رسيده است . ابن مسعود با صداى ضعيف خود پاسخش داد : تو به غلامانت دستور دادى كه چنين بلاهايى سر من آورند آنها دنده‌هايم را شكستند و مرا به حال و روزى نشاندند كه ديگر نمىتوانم نماز ظهر و عصر را از هم تميز دهم و وقتشان را دريابم و به اين وضعى كه مىبينى در افتاده‌ام . عثمان كه گويا مىخواست از او دلجويى به عمل آورد و كار زشت خود را لاپوشانى كند به او گفت : اى ابا عبد الرحمن نمىخواهى شكايت كنى . او به آرامى و در حالى كه چهره‌اش را از وى برگرداند پاسخش داد : جز از گناهانم شكايتى ندارم و جز مهر و رحمت پروردگارم ، اميدى ندارم . عثمان به او گفت : نمىخواهى پزشكى بر بالينت آورم گفت : پزشك بيمارم كرده است . عثمان همچنان سعى مىكرد آنچه را كرده جبران كند و بالاخره به او گفت : من خود را در اختيارت مىگذارم بلايى كه بر سرت آوردم ، بر من بياور . پاسخ داد : اين كار را به كسى واگذار مىكنم كه انتقام و خشمش شديدتر است من كسى نيستم كه قصاص از خلفا را آغازگر باشم . سپس عثمان به او گفت : آيا نمىخواهى فرمان دهم به تو پول بدهند ؟ پاسخش داد : تو ، روزى كه بدان محتاج بودم آن را از من دريغ كردى و امروز مىخواهى بدهى كه من هيچ نيازى بدان ندارم . به او گفت : براى پسرت خواهد ماند . با لحن مطمئن و اعتماد كامل به خدايى كه بندگان ستمديده و شكيبايش را وعده داده پاسخش داد كه : كسى كه فرزندانم را آفريده آنان را روزى مىدهد و از تو و ديگران بىنياز مىسازد . عثمان از او خواست كه از كارى كه كرده حلالش كند . ابن مسعود اين كار را نكرد و از خدا خواست تا حق خويش را از وى بازستاند و عثمان ، دست از پا درازتر ، بازگشت . ابن مسعود از آنچه بر وى آمده بود رنج مىبرد و بالاخره به خدايش پيوست . آنچنان كه در برخى روايات آمده در حالى كه عثمان خارج از مدينه بود عمار بن ياسر بر او نماز خواند و به خاكش سپرد و در روايت ديگرى آمده است كه او وصيت كرده بود كه عثمان بن عفان بر جنازه‌اش حضور نيابد . پس از او مقداد بن الاسود وفات يافت . بر او نيز عمار بن ياسر نماز خواند وقتى خبر وفات آنها به گوش عثمان رسيد و دانست كه عمّار بر آنها نماز گزارده بر او خشم گرفت و گفت : واى بر ابن السوداء به خدا اگر مىدانستم ؟ ! و وقتى او را احضار كرد و از او پرسيد كه چرا خبرش نكرده بود ، بنابر آنچه در انساب -